رضا قليخان هدايت
1549
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به دو گفت من پور اسفنديار * سر راستان بهمن نامدار ورا پهلوان زود در برگرفت * وزان آمدن پوزش اندرگرفت برفتند هر دو بجاى نشست * خود و نامداران مهترپرست چو بشنيد رستم ز بهمن سخن * پرانديشه شد مغز مرد كهن چنين گفت آرى شنيدم پيام * دلم شد بديدار تو شادكام ز من پاسخى بر باسفنديار * كه اى شيردل مهتر نامدار سخن هرچه برگفتنش روى نيست * درختى بود كش برو بوى نيست چو مهتر سرايد سخن سخته به * ز گفتار پيكار پردخته بود به پيش تو آيم كنون با سپاه * ز تو بشنوم آنچه فرمود شاه بيارم برت عهد شاهان راد * ز كيخسرو آغاز تا كيقباد ازآنپس كه من گردن زنده پيل * شكستم فكندم بدرياى نيل نبندم ببازو يكى پالهنگ * نياويزم از پاى چرم پلنگ مگو آنچه هرگز نگفته است كس * به مردى مكن باد را در قفس چو بهمن بيامد به پردهسراى * همىبود پيش پدر بر بپاى پس آنگاه بنشست پيش پدر * بگفت آنچه بشنيد ازو سربهسر به دو گفت چون رستم پيلتن * نبيند كسى نيز در انجمن بيامد كنون تا لب هيرمند * نه جوشن نه خود و نه گرز و كمند بديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز ز بهمن برآشفت اسفنديار * ورا بر سر انجمن كرد خوار كه رستم همى پيل جنگى كنى * دل نامداران من بشكنى رفتن اسفنديار بپذيرهء رستم بفرمود كاسب سيه زين كنند * به بالاى او زين زرين كنند پس از لشكر نامور صد سوار * برفتند با فرخ اسفنديار بيامد بشد تا لب هيرمند * بفتراك بر گرد كرده كمند